فیل های خیلی خیلی بزرگ
خیلی بزرگ
بزرگ
متوسط
کوچک
خیلی کوچک
فیل های خیلی خیلی کوچک
در تمام پیاده روها پر از فیل های یست
که پاهاشان فرو میرود
سست می شود
در سنگ فرش ها
با خرطوم های مشترک
دهان های مشترک
و ماغ کشیدن هایی که کم کم محو می شوند
***
شما فقط عینک هاتان را روی دماغ تان جا به جا می کنید!
نوشته شده توسط آزاده صالحیان در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت
برای ا.ن
چشم ها٬خطی شدند
به افق کفش ها ی تو
ودست ها
تازیانه ای به دیوار ها
وصورت ها
هم آغوش باد
من در دنج نارنج ها
سیبی را برایت خندیدم
و پهن شدم در باد
زیرسرفه ی کفش ها ی در هم کوچه.
تمام چشم ها را سقفی بساز
سیبی٬که برایت خندیدم
اینجا نارنج ها سوسو میزنند
ترانه ی شاخه ها٬باد ها
و تازیانه های روی دیوارها
تمام چشم ها را سقفی بساز
سیبی٬که برایت خندیدم!
فروردین ۸۸
آزاده
نوشته شده توسط آزاده صالحیان در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
اگر واگن هایت را هم برداری پاهایت از دو بیشتر است!
صداي سوت قطار پچ پچ هاي مسافران را در هم مي شكندآسمان كمي روشن تر از دود قطار مي نمود و پاها روي ريل ها مي دويدند.
ــ١، ٢، ٣، ٤تلق تلق٦ـ٥، ٧تلوق تلوق15، 16، 17، 20، 30تلق تلوق تلق تلوق،آخ،خدا هرچي حساب ميكنم تموم نميشه!اين همه ساله كه كارميكنم،مي برم ميارم،انصاف حالا خودم نتونم برم پيشش؟!
آرام نفسش را به هوا بخشيد و ابروهايش را روي پلكهاي بسته اش انداخت.
ـ ـتلق،آخه من نمي دونم اينا براچي مي رن اونجا؟چي مي خوان خوب؟!تولوق
ـمامان،مامان كي مي رسيم پس؟!
ــمي رسيم پسرخوب يه ذره صبر كن،دنبالت كردن مگه؟!
ــمامان يادت نره برام تفنگ بخري ها،از اونايي كه چراغاش روشن،خاموش ميشه،صدا مي ده،قول دايا!باشه؟باشه؟!!
هنوز رده هاي كمي از خورشيد به آسمان چسبيده بود و دود قطار نم نم روي آن مي نشست.
ــچند ساعت ديگه مي رسيم اونجا،يه عمل ساده است.اونوقت بابا بايد داروهاتو به موقع بخوري،چيزايي كه دكتر ميگه بخوري رو بخوري،پرهيز كني،آخه بابا قلبت شوخي بر نمي داره ها!!!
دود قطار آرام بالاي سرش بزرگ مي شدند،گويا هيولايي بود كه مي خواست روي قطار بيفتد،پاها با عجله به دنبال هم مي دويدند گويي مي خواستند برسند،اما... .تووووووولوووووق ريل ها روي هم تكان خوردند وچفت شدند.
ــقبلنا شنيده بودم اونجاانقدر بزرگه كه از اول حياطش بخواي بري آخرش يا گم مي شي يا به اندازه ي صدبرابر پاهاي من طول ميكشه،تولوق تلق.اوخ يادم رفت از اوني كه ديروز داشت منو درست مي كرد بخوام واگنامو برداره آخه بدونه واگن تند تر مي رم،از همه مهمتر پاهام كمتر ميشه،كوچيكترميشم،اما هر چقدرم كوچيك بشم بازم نمي تونم برم اونجا،آخه پاهام بازم بيشتر از دوتا ست!تلق تلق تولوق تلق.
باد مي خورد به صورتش به تنش وپوسته هاي زنگي اش در هوا چرخ مي خوردند،چرخ مي خوردند و نمي دانم در كجا فرود مي آمدند.خورشيد آسمان را ترك كرد،آسمان همرنگ دود قطار مي نمود،صداي درهم كوپه ها را به خوبي مي شنيد.
ــمي دوني وقتي رسيديم بايد يك راست بريم اونجا،من يك عاااااالمه حرف دارم باهاش،اولين دعامم اينه كه تو هميشه شاد باشيو بخندي،خوبه.نه؟!!
تيغ و بوته ها در هوا پرواز مي كردند و به هم مي خوردند،سوزي درون صدايشان بود گويي آنها هم...!
ــچه دعآي جالبي كرد- توهميشه بخنديوشاد باشي – اما من چي؟ تلق تلق
آرام پلك هايش را باز كرد وچشم هايش را به آسمان انداخت تاول هاي كوچك وبزرگ قرمز آسمان بيرون زده بودند.نفس هايش در هوا امتدادي نداشت.
ــچه دعايي كنم؟تلق،دعا كنم اين همه راه نرمو بيام؟تولوق،يا دوتا پا داشته باشم؟!يا انقدر كوچيك باشم كه توي جيب جا بگيرم؟!تولوق تلق،خنده داره،آخه عقلت كجا رفته؟خوبه تازه اين همه گازوييل زدي!تو كه نمي توني بري اونجا،چرا بي خودي دعا مي كني؟ بعدشم اون فقط آرزوي دو پاهارو برآورده مي كنه!فقط.تلق تلق تلق.
ماه وسط آسمان دوش به دوش قطار راه مي رفت،چشم هاي درهم افتاده اش ريل ها را مي پاييد.ريل ها تاب مي خوردند ، قطار هم تاب مي خورد روي ريل ها.
ــاوه اين صدا چقدر برام آشناست.تلق تلق،انگار قبلا هم اين صدارو شنيدم،تولوق.
ــببين من نمي دونم وقتي رسيديم بايد اول بريم الماس شرق كلي خريد دارم.مهرنوش ميگفت:فنجوناي نقرش حرف ندارن،بعدشم برق مرواريداش چشمارو كور مي كنه.يكي دو روزو بايد اونجا باشيم،مي دوني كه وقتي حرف مي زنم بايد جيباتو خالي كني.ok؟
ــباشه خانوم گلم،ما كه هميشه جلوتون خبر دار ايستاديم.
ــآخه مگه مي شه،تلق،بين اين همه آدم اين صداي به اين ظريفي انقدر واضح شنيده بشه؟!!تلوق تلوق.
ــمامان،وقتي رسيديم دعا يادت نره!
ــنه عزيزم،انشاا.. كارشناسي ارشد.
ابر ها آرام و سياه روي ماه را مي گرفتند،سوزش بوته هاغم انگيز تر مي شد،برقي آسمان را گرفت،نمي دانم ريل ها قطار را مي بردند ياقطاريل ها را به دنبال خود مي كشيد؟!نفس ها يش تند تند ناپديد ميشدند.
ــولي من،تلق،بايد برم اونجا،باااااايد.تولوق،اصلااونجا چه شكليه؟ تلق،شايد مثل اونجايي كه ديزلارو درست مي كنن،اينا هم ميرن اونجا،به اونمي گن درداشونو،بعد اونم چون خيلي مهربونه،درستشون مي كنه.تولوق،آره مثه همونه،اما نه،اگه مثه اونجاست پس چرا اون خانومه گفت آرزو مي كنه كه اون هميشه شاد باشه؟تلق تولوق تولوق،يا اون دختره،هموني كه صداي ظريفي داشت،گفت مامانش براش دعا كنه؟آها،خوب شايد
اونجاازجايي كه ديزلارو درست مي كنن كمي پيشرفته تر باشه!هوم؟!
تووووووولووووق دوباره ريل ها روي هم چفت شدند،پلكهايش آرام بسته مي شدند وصداي باد اورا مجاب مي كرد كه بازشان كند،نگاهش به افق بود.
ــببين پسرم اينجا قدمگاهه.
ـــقدمگاه؟تولوق.پس چرا اين همه ميومدم،مي رفتم نمي ديدم؟قدمگاه كي؟تلق تلق تلق تلق
ــبابا بزرگ قدمگاه كي؟!
ــقدمگاه كسي كه مي خوايم بريم پيشش!!!!
ــتلق،آها پس اينا هم مي خوان برن اونجا،كاشكي مي شد منو توي جيبشون بذارنو ببرن!تلق تولوق.
توووووووووووووولووووووووووووووووق ريل ها روي هم چفت شدند.جاي پاهايش روي ريل ها محكم شد.
ــ هوف،چه حيف...!
نوشته شده توسط آزاده صالحیان در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت
كسي از آن سر ديوار
ناخن هايش را بر سر
امواج مرده ي من مي كشيد
وموشي فيش فيش مي كرد
مرده ماهي را درون آب انداختم
وصدايش بيشتر،شايد،نمي دانم
ازانتها ديوارآرام مي گذرد
ومي رسدبالا
آنقدر بالا،بالا،بالا
ازسكو/يا هم رد مي شود
وحال ناخن هايش بالاي سكو/يا!
فيش فيش
گويي آب مرده ماهي رامي بلعد
ومن در امتداد امواج مرده ام
ذوب خواهم شد
سكويامرد،موش مرد
وماهي روي آب گويامي لغزد
فروردين87
نوشته شده توسط آزاده صالحیان در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت
بوي نم مي دهد،فضا
×
پركي پرواز مي كرد
وقاپ انداختمش
ولاي دو انگشتم له شد
وحال كه اين را مي نويسم
ديوارو پنجره براي شادي روحش دعا مي خوانند،شايد
نردبان اينجاست
ومن ميروم بالا،بالا،واين بالاتر/تر است
×
قطار بوق مي زند وقاپ مي زند هوارا
وليز مي خورد روي زيل ها
از زير نردبان من هم رد مي شود
ومن هنوزاينجا هستم كه تر است
مي بلند تر/تر است
بلند تر
بوق قطار بلند مي شود،
اين مربع كي تمام ميشود؟كي!
×
پنجره روي ديوار نشسته است!
اسفند۸۶
نوشته شده توسط آزاده صالحیان در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت
1 ـ
و بالاي سرش
آسمان بود؛خردلي
وشب پره ها
خردلي ها را طواف مي كردند
جنبنده اي با تمام خيال پر تشويش
دستانش را روي زمين مي كاشت
۲-
اينجا صدا بر ناخن هاي خراشيده بر ديوار مي ماند
و ملودي اش
سمفوني است با صداي اواو كلاغ ها و
صداي حصارهاي روي خورشيد
من پايين حصارها ايستاده ام
شما؛شما مي بينيد؟!
3ـ
محرابتان روي زانوانش مي نشيند!
ميدولندر مينوازد
با تارهاي شبقتان.
4ـ
شب/ پره هاي نگاهت را روي
مخملينه ي آسمان مي چسباند
ودستانش قد ديوار؛ ومي رسند به حصارها!!!
نوشته شده توسط آزاده صالحیان در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
شكوفه زده اند پيرينه درختاني كه
برگهاشان
مي ريزند
وزمين
سرخ شده است
از باروري اين پيرها
زرد،سرخ،نارنجي
قرچ،قرچ/مي خورند كفش هاي مترسكي آنها را كه حلبي/راه ميرود
آهاي مترسك كفش هايت را دربياور كور شده اي؟!!
تو
به ناداني زمين
مي خندي
شكوفه ها
عاشقانه
پير،مادرشان را
مي بوسند!
وبرگهايش آرام،ارام سكته مي كنند!
سرخ،زرد،نارنجي/نارنجي كه بويش مي برد دماغ مترسك را
( واينجا اول زماني است كه ديروز اخر ناميديمش)
اين روزها تكاپوي گلهاي من
بيشتر شده اند
تا خورشيد حجابش را كمي عقب تر ببرد
حيف
نردبان خانه ي مان خيلي كوچك است تا حجاب خورشيد
شكوفه ها مي خندند/پير را سجده مي كنند
وتو
وحال من
به ناداني زمين،به سرخ شدن هايش گريه مي كنيم
سرخ
زرد
نارنجي
شايدم روزي مشكي يا /سفيد،
۱۱/تيرماه/86
نوشته شده توسط آزاده صالحیان در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت
ايستگاه ،طناب،زندگي، باران مي بارد وزني بهت زده سنگي را تصوير مي كند مترو ميييييييي روووووووود سجاده ي زمين پهن است و ماري نمازي مي خواند مترو ميييييييييييي رووووووووووود ودر سرزمين اجدادهايش زني را پياده مي كند ايستگاه تمام مي شود زندگي خسته نخواهد شد وطناب زن را به مبدا بسته است ودستهاي زن مقصد را لمس مي كند باران خواهد باريد بر مترو طناب و ایستگاه دي 85
نوشته شده توسط آزاده صالحیان در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به میر دشت خوش آمدید.
ازتون می خوام شعرامو بخونید و بدون تعارف نقد کنید از کلمات خوبه و وبلاگ خوبیه زیاد خوشم نماید . از بزرگواریاتون ممنونم.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
POWERED BY